شوهرم از وقتی پدرش فوت کرد خیلی به مادرش سر میزنه و به من به دید بچه نگاه می کنن

شوهرم از وقتی پدرش فوت کرد خیلی به مادرش سر میزنه و به من به دید بچه نگاه می کنن

سوال:

 

سلام. خانمی ۲۲ ساله هستم زندگی خوبی داشتم و از شوهرم راضی بودم اما ۸ ماه پیش پدر شوهرم فوت شد که توی یه ساختمان زندگی میکردیم شوهرمم پسربزرگه و یه برادر کوچیک داره ازاون موقع زندگیمون بهم ریخته احساس بدی دارم احساس میکنم افسرده شدم همش باید بریم پایین پیش اونا غذا بخوریم یا بدون اونا جایی نریم و من احساس میکنم چه شوهرم چه مادرش منو مثل یه بچه فرض میکنن و تصمیم گیرنده اونا هستن زندگی مستقلی ندارم. من فقط میخوام زن بودنم حفظ شه هیچ مدیریتی تو زندگیم ندارم.شوهرمم بااینکه ۲۹ سالشه ولی خیلی ناامیده و همش آرزوی مرگ میکنه منم دیگه امیدمو از دست دادم.نمیدونم چیکارکنم که به زندگی امید داشته باشه و اول به زندگی خودمون برسه.من حتی شش ماه یکبارم بازار نمیرم وقتیم بهش میگم میگه من سرم شلوغه.واقعا از زندگیم خسته شدم.

شوهرم از وقتی پدرش فوت کرد خیلی به مادرش سر میزنه و به من به دید بچه نگاه می کنن

 

جواب مشاور:

 

سلام. عزیزمن شما فردی رو در زندگی از دست دادید که سکان دار زندگی بوده ، یه پسر بزرگی داشته که بهرحال پسر بزرگ یه سکوی خاصی هست برای اعضای خانواده و هنوز پدرشوهر شما ۸ماهه فوت کردن یعنی هنوز سالگرد فوت ایشون نشده , من نمیگم شما توقعات بیش از حدی دارید اما باید یه مقدار صبور باشید و در شرایط سخت همراه شوهرتون باشید , همسر شما شرایط سختی رو میگذرونن و شما نگران بازار رفتن هستید؟ زن و شوهر باید در تمام مراحل زندگی درکنار همدیگر باشند یعنی در این شرایط سخت باید ایشون رو درک بکنید ایشون هم شما رو درک میکنن ولی گرفتار شدن. شما میگید قبلا اینطوری نبودن بنابراین ایشون به فکر شما و زندگیش هست ولی متاسفانه تا زمانی که ساماندهی ایجاد بشه یه مقدار زمان بر هست و بعنوان یک زن آنچنان که در شادیها کنار هم هستید در غمها و نگرانیها هم کنار همدیگر باشید. شما بعنوان یک خانم بایستی شرایط همسرتون رو درک بکنید حالا اینکه یه مقدار قدرت اختیار از شما گرفته شده من نمیدونم منظور شما از قدرت اختیار چیه! شما میتونید در بسیاری از صحبتها نظر بدید و حرف بزنید پس کناره نباشید شما اگر کناره باشید بله برای شما برنامه ریزی میکنن و شما احساس پوچی میکنید و احساس میکنید که دیده نمیشید ولی اگر شما برنامه ریزی و مدیریت بکنید بنابراین این درک و فهم و مدیریت شماست که میتواند اونها رو مدیریت بکند اما اگر خودتون رو کنار بکشید و احساس ناامیدی همسرتون به شما هم دسترسی پیدا بکنه خب چه فایده داره؟ همسرتون با فوت پدرش انگیزه اش رو از دست داده شما هم قرار نیست این حالتها رو داشته باشید باید بهش انگیزه بدید باید شور و نشاط داشته باشید اگر لازمه خودتون برید خرید کنید یا مادرشوهرتون رو ببرید بهرحال ایشون خانمی هستن که شریک زندگیش رو از دست داده با این کار میتونید یکم حال و هوای ایشون رو هم عوض کنید. مدارا کنید صبورانه برخورد کنید همسرتون رو درک کنید به وضعیت و نوع پوشش خودت برس و به همسر و خانواده ی همسرت انگیزه بده , در این شرایط بهترین کار ممکنه درک کردن همسرتونه که خودش هم گیر کرده اگر به همسرتون کمک نکنید این احساس ناامیدی و افسردگی بیشتر میشه بهرحال این حالتها تاثیرات اتفاقاتی هستش که پیش اومده وگرنه همسر شما قبلا افسرده نبودن پس ایشون رو درک کنید و بهش کمک کنید تا زودتر خودش رو جمع و جور بکنه. موفق باشید…مشاوره ۲۴

خواندن  به عنوان یک نامادری نمیدونم با پسر شوهرم چگونه رفتار کنم که منو قبول کنه
    ثبت درخواست مشاوره تلفنی و آنلاین

اگر می‌خواهید از آخرین و محبوب‌ترین مقالات ما در ایمیل خود مطلع شوید، همین الان ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند

۴۱۷

مقاله های مرتبط :

دیدگاه خود را بیان کنید :

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

۱ دیدگاه برای این مطلب ثبت شده است

  1. @@
    ۱۱:۵۸ ۱۳۹۷/۰۵/۲۹

    مابا خونواده ی شوهرم تو یه خونه زندگی میکنم ما طبقه ی بالاییم اونا پایین…۷ماهه ازدواج کردم تاحالا یه وعده م تو خونه ی خودمون غذا نخوردیم…حتی ی مسافرت یک روزه هم باشوهرم نرفتم ..ماه به ماه میرم خونه ی پدرم…برای هر کاری باید از مادر شوهرم اجازه بگیریم وقتی هم ایشون قبول نداشتن باید برنامه کنسل بشه..حتی ی بارم باشوهرم نرفتم خرید…میخوام مستقل بشیم..پدر شوهرم یه خونه ی دیگه داره یه کم از اینجا دوره ب شوهرم میگم ما میریم اونجا زندگی میکنیم بزار اون یکی برادرت که قراره زن بگیره اون بیاد جای ما زندگی کنه میگه ما اینجا میمونیم بزار برادرم بره اون یکی خونه نمیدونم چرا قبول نمیکنه واقعا از این وضع به
    ذله اومدم…نمیدونم چه جوری متقاعدش کنم…وضع روانیم خیلی خرابه از شدت فشار روانی همش گریه میکنم ب خاطر این حال من رابطه م باشوهرم داره خراب میشه واقعا دست خودم نیست نمیتونم خودمو کنترل کنم